أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
469
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
بود ، اگر بخواهم ندهى « 1 » . يوسف گفت : بدهم آنچ « 2 » توانم ، چه مىخواهى « 3 » ؟ گفت : ناتوانم ، توانايى خواهم . پيرم ، برنايى « 4 » خواهم ، نابيناام « 5 » ، بينايى خواهم . زشتم « 6 » ، طلعتى زيبا خواهم « 7 » . بيوهام ، چون تو كدخدايى خواهم « 8 » . يوسف گفت : مرا بدين مكنتى « 9 » نيست . در ساعت جبرئيل آمد و گفت : يا يوسف ملك تعالى مىگويد : اگر ترا مكنت نيست مرا قدرت هست ، از تو حاجت او « 10 » خواستن و از ما « 11 » دادن . يوسف جايگاه « 12 » را خالى كرد و روى به زمين « 13 » نهاد . ملك تعالى نام مهين خود وى را تلقين كرد . [ 109 الف ] آن نام را به حضرت وسيلت ساخت ، زليخا را در ضمن آن وسيلت به حضرت برداشت . هنوز تمام نگفته بود كى زليخا گفت : يا يوسف سر بردار كى رنجها زائل شد و غرضها حاصل شد « 14 » . يوسف سر برداشت ، زليخا را ديد بر مثال ماه چهارده شبه « 15 » شده « 16 » ، و تاجى بر سر مرصع بدّر و جواهر « 17 » ، و حلّههاى گوناگون در پوشيده ، هفتاد گيسوى معنبر جمله بافته « 18 » بلؤلؤ و گوهر « 19 » ، دو چشم « 20 » چون دو نرگس تر باز « 21 » شده ، چون « 22 » بخنديدى « 23 » بريق « 24 » لب و دندان « 25 » او انوار « 26 » جمال يوسفى را هزيمت كردى « 27 » . گفت : يا زليخا اين توى ؟ گفت : نه « 28 » ، حق است تعالى و تقدّس « 29 » كى مرا در پيرايهء الطاف جمال خود جلوه كرد « 30 » . يوسف گفت : يا زليخا اكنون
--> ( 1 ) - دهى آنچه من خواهم ؟ ( 2 ) - اگر ( 3 ) - بايدت ( 4 ) - جوانى ( 5 ) - + چشم بينا بايدم زشت شدهام ( 6 ) - « بينايى خواهم زشتم » ندارد ( 7 ) - زيبايى بايدم ( 8 ) - بايدم ( 9 ) - مكنت ( 10 ) - « جاجت او » ندارد ( 11 ) - من ( 12 ) - جايگاهى ( 13 ) - بر خاك ( 14 ) - بحاصل آمد ( 15 ) - شب چهارده ( 16 ) - + بيت : ماه شب چارده كه شهره به خوبيست * هرگزش اين حسن و اين جمال نباشد ( 17 ) - تاج مرصع بر سر نهاده ( 18 ) - « جمله بافته » ندارد ( 19 ) - + بافته هر ( 20 ) - + بينا ( 21 ) - از « چون . . . » ندارد ( 22 ) - + دو گوهر بخنديده چنانك ( 23 ) - ندارد ( 24 ) - پرتو ( 25 ) - + زليخا ( 26 ) - « او انوار » ندارد ( 27 ) - به هزيمت كرد يوسف ( 28 ) - + اين ( 29 ) - « تعالى و تقدس » ندارد ( 30 ) - داد